گزیدهی غزلهای محمد قهرمان عادتم شده در عشق گاه گفتگو کردن خنده بر لب آوردن گریه در گلو کردن میشود ز دستم گم رشتهی سخن صدبار گر شبی شود روزی با تو گفتگو کردن از تو گوشهی چشمی دید چشم و حاشا کرد بایدش چو آیینه با تو روبهرو کردن دردمند عشقت را حال از دو بیرون نیست یا ز عشق جان دادن یا به درد خو کردن ای امید جان! گفتی: چیست آرزوی تو؟ گر وصال ممکن نیست ترکِ آرزو کردن غرق میکنم در اشک خویش را شبی چون شمع پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟