کور سویی هست با من از چراغی دوردست
پیش پایم کورهراهی سوی باغی دوردست
در سرم شوری، هوایی، همّنی، اندیشهای
در دلم زخمی، نشانِ درد و داغی دوردست
تا نوای بلبلی در باغ میآید به گوش
گو برآید یا نیاید بانگ زاغی دوردست
گر اجاقی شعلهای بر من نمیبخشد، چه غم؟
آتشی در سینه دارم از چراغی دوردس
میروم، امیدوارم عاقبت پیدا کنم
ساحلی، آرامشی، امنی، فراغی دوردست
گم نحواهم کرد خانه معشوق را
کوچهای، کویی، خیابانی، سُراغی دوردست