جستجو
منو بستن

لحظه‌ها جا می‌مانند

همانطور که روی زمین افتاده بود، با وحشت نگاه به دو سرباز کرد. دستش را برد سمت چادرش که زیر پای یکی از دو سرباز بود. سرباز قنداق تفنگش را برد بالا. همان موقع سربازی که کنارش ایستاده بود نهیب زد.- هوی! نزنیش کله خراب! و گفت: -فکر کن خواهرته. سرباز لبه‌ی کلاهش را دست کشید. گفت: - کی خواست بزنه؟! من؟ و گفت: - لازم نیست بگی! حالیمه! فکر کردم می‌ترسه از تفنگ. بردم بالا فقط، که نترسه. بعد هم خودش را کشید کنار و گذاشت چادرش را بردارد و خودش را بپوشاند. گفت: - برو خونه آبجی! نیا بیرون که اوضاع خیلی خر تو خره!
رایگان
i h
ارسال به
*
*
Shipping Method
نام
تخمین زمان ارسال
مبلغ
گزینه حمل و نقلی تعیین نشده است
0.0 0
نقد و بررسی خود را بنویسید بستن
*
*
  • بد
  • عالی
*
*
*