جستجو

رویای آدم مضحک

تولید کننده: ماهی
کتاب رویای آدم مضحک مجموعه‌ای از 7 داستان کوتاه از نویسنده‌ی بزرگ روس فیودور داستایفسکی است. عناوین داستان‌های این مجموعه به ترتیب «آقای پروخارچین»، «پولزونکوف»، «دزد شرافتمند»، «ماری دهقان»، «کروکودیل» و «رویای آدم مضحک» است که هرکدام از آن‌ها مربوط به دوره‌ای از زندگی نویسنده است. داستان رویای آدم مضحک که عنوان اصلی کتاب از روی این داستان انتخاب شده در سال 1877 منتشر شد. داستایفسکی این داستان را سال‌ها بعد از نوشتن آثار بزرگش همچون جنایت و مکافات و قمارباز نوشته است. به همین دلیل می‌توان پختگی و رشد قلم نویسنده را هم در خلل داستان‌های این مجموعه که درنهایت به رویای آدم مضحک ختم می‌شود را حس کرد. با اینکه موضوع داستان ها با یکدیگر تفاوت دارند اما نبوغ و هنر داستایفسکی در لایه‌های پنهان هر اثر امری است اجتناب‌ناپذیر. این کتاب در ایران با ترجمه‌ی رضا رضایی از سوی نشر ماهی منتشرشده است.
25,000 تومان
i h
ارسال به
*
*
Shipping Method
نام
تخمین زمان ارسال
مبلغ
گزینه حمل و نقلی تعیین نشده است

به دقت وراندازش کردم. در ظاهرش چیز خاصی بود که آدم اگرحواسش هم نبود بی اختیار نگاهش به طرف او برمی‌گشت و به چنان خنده‌ای می‌افتاد که دیگر نمی‌شد جلو آن را گرفت. این اتفاقی بود که برای من هم افتاد. باید بگویم چشم‌های این مرد ریزنقش چنان تحرکی داشت و خودش هم چنان نگاه دیگران را به خود جلب می‌کرد که انگار به غریزه می‌فهمید دارند نگاهش می‌کنند؛ و بلافاصله به‌طرف کسی که نگاهش می‌کرد برمی‌گشت و با نگرانی آن نگاه را سبک‌سنگین می‌کرد. جنب‌وجوش مدام و عکس‌العمل‌های سریعش سبب می‌شد ازنظر همه شبیه فرفره باشد.

عجیب بود: انگار خوشش نمی‌آمد به او بخندند «اما عملاً با دلقک‌بازی امرارمعاش می‌کرد و بسته به آدم‌های اطراف» بادل و جان به ساز آن‌ها می‌رقصید. اصولاً دلقک‌های نقش باز حس دلسوزی در بیننده برنمی‌انگیزند؛ اما من فوری فهمیدم که این موجود عجیب. این آدم ریزنقش مضحکه به‌هیچ‌وجه دلقک حرفه‌ای نیست. هنوز بقایایی از وقار در او دیده می‌شد. همه‌ی آن نگرانی و دل‌شوره‌اش «همه‌ی آن ترس عجیبی که با خودش داشت. عملاً به نفعش تمام می‌شد. به نظرم می‌رسید که میلش به خوش‌خدمتی بیشتر ناشی از خوش‌قلبی است تا توقع هرگونه پاداش مادی. خیلی هم راضی بود که مردم توی روز روشن با صدای بلند و خیلی هم بی‌ادبانه به قیافه‌اش می‌خندیدند؛ اما حاضرم قسم بخورم که در همان حال قلبش به درد می‌آمد و دلش خون می‌شد از این‌که تماشاچی‌ها آن‌قدر بی‌عاطفه و بی‌شرم‌اند که نه‌فقط به این یا آن رفتارش بلکه به خودش، به‌کل هستی‌اش، به قلب و نهانش» به فکر و شعورش «به‌ظاهر و قیافه‌اش» و خلاصه به‌کل تاروپودهای وجودش می‌خندند. مطمئنم که در چنین لحظه‌هایی کاملا متوجه می‌شد که اوضاع‌واحوالش چه قدر پوچ و مسخره است؛ اما هر بار آثار این اعتراض و نارضایتی زود روی لب‌هایش می‌خشکید. هرچند که مدام اين نارضایتی و اعتراض با شدت و قوت هرچه‌تمام‌تر سر وا می‌کرد.

0.0 0
نقد و بررسی خود را بنویسید بستن
*
*
  • بد
  • عالی
*
*
*