0
هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
فیلترها
تنظیمات
جستجو
زمان تحویل: 1-2 روز

در بخشی از کتاب میخوانیم:

سوار‌ها سه دسته شدند. ساکت و آرام جلو رفتند. بیابان تاریک و خاموش بود. سالار، نگران دو گروه دیگر بود. هیچ صدایی بلند نشده و هیچ تفنگی شلیک نکرده بود. این نشان می‌داد که اتّفاقی نیفتاده است. ولی سالار دلشوره داشت. طبق قرار، باید اوّلین گلوله را او شلیک می‌کرد. از پشت سنگی که پناه گرفته بودند، سرک کشید. قبای سیاه‌رنگ مردی پیدا شد. سالار ماشه را چکاند. مرد به خود پیچید و روی زمین افتاد. باران گلوله از آن طرف باریدن گرفت. همه، سرها را دزدیدند و سنگر گرفتند. یکباره سکوت شکسته شد. سالار، در میان هیاهوی غُرّش تفنگها منتظر جواب تیمور و میر‌محمّد بود. لحظه‌ای بعد، صداها خاموش شد.

نقد و بررسی خود را بنویسید
  • بد
  • عالی

در بخشی از کتاب میخوانیم:

سوار‌ها سه دسته شدند. ساکت و آرام جلو رفتند. بیابان تاریک و خاموش بود. سالار، نگران دو گروه دیگر بود. هیچ صدایی بلند نشده و هیچ تفنگی شلیک نکرده بود. این نشان می‌داد که اتّفاقی نیفتاده است. ولی سالار دلشوره داشت. طبق قرار، باید اوّلین گلوله را او شلیک می‌کرد. از پشت سنگی که پناه گرفته بودند، سرک کشید. قبای سیاه‌رنگ مردی پیدا شد. سالار ماشه را چکاند. مرد به خود پیچید و روی زمین افتاد. باران گلوله از آن طرف باریدن گرفت. همه، سرها را دزدیدند و سنگر گرفتند. یکباره سکوت شکسته شد. سالار، در میان هیاهوی غُرّش تفنگها منتظر جواب تیمور و میر‌محمّد بود. لحظه‌ای بعد، صداها خاموش شد.