جستجو
منو بستن

دخیل هفتم

تولید کننده: شهرستان ادب
دخیل هفتم از زبان مردی چهل ساله روایت می شود. پسر جوان و عاشق پیشه‌ای به اجبار از او می خواهد که داستان عشقش را تعریف کند. راوی از دختری می‌گوید که سال ۵۷ عاشق هم بودند و فعالیت انقلابی می‌کردند و هر دو به زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری می‌افتادند. با پیروزی انقلاب، مرد آزاد می‌شود ولی فاطمه گم می‌شود و کسی از او خبری ندارد. فاطمه برادری مبارز داشت که پس از آزادی راوی به او شک کرد که نکند او خواهرش را لو داده و به همین خاطر توانسته است از آن زندان فرار کند؟ راوی برای همیشه با برادر فاطمه قطع رابطه می‌کند.
کد محصول: 514-1
30,000 تومان
با تخفیف: 24,000 تومان
i h
ارسال به
*
*
Shipping Method
نام
تخمین زمان ارسال
مبلغ
گزینه حمل و نقلی تعیین نشده است
زمان تحویل: 1-2 روز

چهلمین شب ورودم به انوشبُرد یعنی همین دیشب، صدایی از جای خالیِ یکی از آجرهای دیوار سلولم گفت: «هیس!»

زده بودم زیر آواز:

- بی‌هوا رفتی... بی‌هوا رفتی... بی‌هوا موندم... دلم هواتو کرده...

«هیس» را که شنیدم ساکت شدم. صدایی نیامد و خواستم ادامه بدهم آوازم را که دوباره یک چیزی گفت: «هیس... فش... فش».

انوشبُرد جایی است که حتی صدا را توی خودش حبس می‌کند. مانی و مزدک را در خود بلعید و حتی روحشان را هم در خود حبس کرد، جوری که گاه می‌توانم به راحتی ببینمشان. در چنین جایی شنیدن این صدا عجیب است.

چراغ مطالعه را گرداندم به سمت صدا. برام مهمان آمده بود: یک اژدهای دو متری. نترسیدم. می‌توانستم بگیرمش، بکُشمش و یا به توصیۀ مولانا عمل کنم: «هین، بگریز از او!» ولی ترجیح دادم که ساکت و بی‌حرکت بنشینم سر جام، خیره شوم به ریز حرکاتش. آموخته بودم که هیچ اتفاقی در انوشبرد بی‌دلیل نیست. به یاد یکی از دیالوگ‌های مجنون افتادم:

- باید قلبتو فُرمَت کنی. باید بی‌کله باشی. بی‌کله و بی‌هوا، برو تو دل اژدها!

یک ساعت و هفت دقیقه به چشم مردۀ مار زل زدم و در دل فریاد کشیدم: «از سلولِ من برو بیرون! اینجا یا جای من است یا تو. اگر بابابزرگ چهار متری‌ات را هم بیاوری، من یکی از جام تکان نمی‌خورم».

آن‌قدر سرش داد زدم که بیچاره از رو رفت. کله‌اش را کرد توی همان سوراخی که از توش آمده بود و ناپدید شد. خواستم بلند شوم و آن سوراخ را با چیزی پر کنم ولی چه فایده؟ دیوارهای این سلول پر است از این سوراخ‌ها. از این سوراخ نیاید، از یکی دیگر.

توی همین فکرها بودم که عاقبت آن اتفاقی که منتظرش بودم، افتاد. عاقبت به فریادم رسیدند. پس از یک دوره چلّه‌نشینی مفصل و آیینی، مأموریت عجیبی بهم محول شد و گشایش بزرگی به کارم افتاد: نوشتن. جوانی‌ها توی «زندان کمیته» هم که بودم، هر شب مجبورم می‌کردند به این کار. یک بازجوی بی‌سواد داشتم که مدام می‌گفت:

- همّه روی تو اعتراف کردن. همّه چیو درباره‌ت می‌دونم، ولی می‌خوام خودت بگی تا تصفیه بشی... تسویه بشی!

مشخصات محصولات
پدید آورندهمحمد رودگر
تعداد صفحات367
سال انتشار1395
نوبت چاپدوم
شمارگان1500
قطع کتابرقعی
شابک9786006889108
نوع جلدگالینگور
0.0 0
نقد و بررسی خود را بنویسید بستن
*
*
  • بد
  • عالی
*
*
*