هیچ محصولی در سبد خرید شما وجود ندارد.
به قیافهی کسانی که همزمان با من وارد قصر شده بودند، نگاه کردم.
همه میدانستیم چرا احضارمان کردهاند؛ روز آخرِ عمرمان است...
یک نفر که مدل لباس پوشیدنش شبیه من بود، لَغمه گرفته و بدنش میلرزید...همه صدای نفس کشیدنش را میشنیدم.
مرد دیگری پشت او ایستاده و لباس فاخری به تن داشت ...
بعد هم مردی جوان و یک بچه...
ساقی برای خلیفه شراب ریخت و من، کلی با خودم کلنجار رفتم تا سر بلند نکنم و به اطراف سرم نکشم.
مرد جوان گفت: «جناب خلیفه!... جاننثاریم و گوش به فرمان...«